سه شنبه 28آبان 92(ماجراهای دختر عسل)
تازه از سرکار برگشته بودیم بعد از یه روز کاری و مشکلات زوج وفرد که مجبور بودیم شب بر گردیم. تا در واحد رو باز کردم آویسا طبق معمول سری به اسباب بازی هاش زد و من هم به خاطر سرگرمی بیشتر تلویزیون رو روشن کردم. شبکه پرشین تون داشت کارتون های کوتاه تحت عنوان تاپ تون پخش می کرد. وقتی برنامه داستان حشرات شروع شد سریع دختر دوید طرف من که مامان من این رو دوست ندارم. گفتم: زود تموم میشه. صدای خانمی روی برنامه بود و داشت درباره حشرات حرف میزد بعد چند لحظه دیدم آویسا دوید طرف تلویزیون و سرش رو چسبوند به صفحه تلویزیون و به صدای بلند گفت:خانوم من خشرات نمی خوام. من رو بگو تو آشپزخونه
داشتم از با دایی بهزاد تلفنی صحبت میکردم. دایی بهزاد خواست با دختر حرف بزنه.هنوز گوشی تو دست نگرفته صحبت نکرده گفت: مامانی! گوشی بگیر دایی محمد بزار. من از این طرف و دایی از اون طرف گوشی
بابایی کیف جدید چرمی ش رو که از عمه ارغوان کادو گرفته بود به اصرار من شروع کرده به استفاده کردن. بعد مرتب شدن کیف گذاشته ش رو میز. دختر هم تا کیف رو دید گفت: این کیف کیه مامان؟گفتم:بابایی. دختر:نه مامان!مال بابایی نیست.مال دایی جانه. دایی بهزاد
حالا دایی بهزاد یه بار با کیف اومده بود خونمونا
روز شنبه رفتم دم مهد دنبال دختر عسل دیدم آویسا شده این شکلی

بله خاله پریسا موهاش رو بافته بود. خیلی ناز بود. منم کلی ذوق کردم اما تو همین حین متوجه شدم چی؟کفش های آویسا رو خونه جا گذاشتم. چه کار کنم؟ مجبور شدم از دمپایی های مهد قرض بگیرم. حالا یه خانوم شینیون کرده با یه دمپایی این شکلی

با دختر اومدیم اداره.البته کل راه بغلش کردم که دمپایی هاش به چش نیاد




سه شنبه 28آبان 92(ماجراهای دختر عسل)
